حرفهای دل

دختری گناهکار


از اخرین مطلبم 3سال  میگذره..

حالم  خوبه الان...

و فقط 

خدایا شکرت :)

+نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392ساعت10:17توسط گناهکار | |

سلام بعد از مدت ها اومدم... اومدم بگم کوله بار گناهام رو گذاشتم و دارم زندگی مثبتم رو ادامه میدم... خیلی خوشحالم که حالم خوبه احساس سبکی میکنم... دعا کنید برام که همینجوری بمونم////

+نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت13:25توسط گناهکار | |

خدایا

 

گاهی

 

نگاهی ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت20:44توسط گناهکار | |

 

زندگی را تو بساز ، نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف

زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ ، زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز ...

 

اینروزا حالم بهتر شده ... انگار دست خدا رو روی سرم حس میکنم ...

اخه یه نذری کردم ! نذر کرده بودم به هر سختی که هست .. ماه محرم

رو چادر سرم کنم ... بلکه شاید تا آخر ماه خدا قویم کنه ... در برابر هر

چیزی هر مشکلی .... حالا که میبینم با خودم فکر میکنم این ارامش

درونم حتما به خاطر تلاشم اراده ام بوده ....

آخه شاید شما ندونین و درک نکنین که یه دختر یهو بیاد ۱ ماه تموم

چادر سرش کنه بعد از هر کس و ناکس یه حرف یه تیکه ای بشنوه...

خیلی سخته ... خیلی واسم سخت بود .... ولی به نتیجه اش می ارزید

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت14:9توسط گناهکار | |

 

آخره راه اومدن با روزگار ... گره ی کوریه که بخته منه

که تموم اتفاقای بدش ... شاهد زندگیه سخته منه

شاید این زخمی که از تو خوردم و ... از حرارتش زبونه میکشم

یا تموم بی کسی هامو همش ... فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داری و ... مثله همه منو تنها نمیذاری

بگو هستی تا نترسونتم ... ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماه تو امشب ... پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من ... ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز ... هرچی این راهو میام نمی رسم

نکنه دستمو ول کردی برم ... که به هرچی که می خوام نمی رسم

شایدم من اشتباهی اومدم ... که در بسته رو وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمیکنم ... از تو که منو رها نمیکنی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت11:39توسط گناهکار | |

 

یه برنامه ای هست به اسمه >>دوستان

 

که از شبکه های جام جم پخش میشه

 

من عاشق این برنامم چون بهم روحیه میده

 

توصیه میکنم شماهایی که درگیر مشکلات و

 

غم و غصه های زندگی هستید این برنامه شاد و

 

دیدنی رو از دست ندید . من که ازش انرژی میگیرم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت10:44توسط گناهکار | |

 

جای انسان وسط این

 

همه عابر خالیست . . .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت10:21توسط گناهکار | |

دیگه دیره واسه موندن ...  دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه  ...  که دستاتو نمیگیرم

تو این بارون تنهایی ... دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم ... چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره دارم میرم ... چقدر این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه ... شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات ... دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست ... تو اوج قصه گم میشم

 

 

چرا من همچنان غمگینم؟؟چرا این سختیها تموم نمیشه؟؟

آخه مگه یه آدم چقدرظرفیت داره...

+نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت17:17توسط گناهکار | |

 

انگار تو دنیا همیشه بی عدالتی تو همه ی کارها رسمه !

مثه فوتبال که یه داوره ... میتونه با یه تصمیم اشتباهش

دل میلیونها نفر رو خون کنه ...

آخه این چه وضعیه ؟؟؟؟؟

من نمیفهمم .

دیروز انقدر حرص خوردم و جیغ و داد کردم که حالی واسم نمونده

بیچاره پرسپولیس ... بیچاره منه هواداره ۶ آتیشه !

ای روزگار

بازم عشق است پرسپولیس

+نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت16:46توسط گناهکار | |

همه میگن که تو رفتی / همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره  / دل تنگمو شکستی

دروغه...

چجوری دلت میومد  / منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک / منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی  / ولی گفتم که دروغه

همه میگن که عجیبه / اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه / تا ابد اینجا می مونم

بی تو و اسمت عزیزم  / اینجا خیلی سوت و کورِ

ولی خب عیبی نداره / دله من خیلی صبوره

+نوشته شده در دوشنبه 12 مهر1389ساعت12:36توسط گناهکار | |

 

بالاخره جریان کنکورم تموم شد

مترجمی زبان فرانسه دانشگاه ازاد پیامبر اعظم تهران قبول شدم

امسالم گذشت... مثل سالهای پیش..

ولی من همچنان غمگینم...

+نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت11:6توسط گناهکار | |

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من

كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدایا بس كن اين ديوانگی ها

+نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت9:36توسط گناهکار | |

 

چه خوش خط و خال اند مارهای زهرآگین

و چه زیبا و سرسبز جنگل های خطرناک

و چه با لذت گناهان گلوگیر

چشم هایم با من دوستند

                                   ولی ناتوان

وتو با من دوستی ولی

                                 توانا

ای توانا

مرا محروم کن از داشتن های خطرناک

هر چند که التماست کنم و اشک بریزم و ضجه بزنم

مرا محروم کن

مرا از عسل های مسموم محروم کن

+نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت20:48توسط گناهکار | |

بالاخره این کنکور لعنتیم تمومید . البته ازاد مونده ولی زیاد مهم نیست

امروز ۱ روزه جدیده با فکر جدیدو کارای جدید.

خدایا کمکم کن کمتر غصه بخورم

کمتر به حرف اینو اون اهمیت بدم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت12:53توسط گناهکار | |

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر1389ساعت16:41توسط گناهکار | |

به راستی چه سخت است خندان
نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها
و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزهای تنهایی
در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز
برایت اهمیت ندارد
اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت
به حال خود گریستن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست


بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست


به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست


مرا به بند میکشی از این رهاترم کنی


زخم نمیزنی به من که مبتلاترم کنی


از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی


قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد


تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد


عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست


وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت9:2توسط گناهکار | |

 

شاید این روزا خیلی سختگیر شدم ...

به همه چی و همه کس زیادی اهمیت میدم.

من همیشه میگفتم میخوام ادم اهنی باشم و به کسی اهمیت ندم ..

ولی نمیشه نمیتونم ... من از همشون احساساتی ترم ..

من همشونو دوس دارم نمیخام از دستشون بدم ..

ولی واسه هیچ کدومشون مهم نیست ... میدونم ..

حس منو نمیدونن و نمیفهمن ...

خدایا کمک کن از قید و بند ادم هات بیام بیرون ..

منو وابسته و دلبسته ی خودت کن نه کسه دیگه ..

چقدر دلگیرم چقدر تنهام اینروزا ...

به قول مامان بزرگم پرکس و بی کس !

حکایت منم همینه ...

میدونم اینی عذاباییه که به خاطر بدیهام باید بکشم ...

پس تحمل میکنم ...

بی خیال دنیا و ادم هاش ...

خدا باشه .. خدا راضی باشه .. بسه . واقعا بسه ..

 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت11:33توسط گناهکار | |

 

چرا نظراتونو خصوصی میفرستین ؟؟؟!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت11:8توسط گناهکار | |

 

میدونم باید تاوانه کارا و فکرای این مدتم رو پس بدم ... ولی خدایا چرا اینجوری؟؟

میدونم نباید دم بزنم چون اینا سزامه ... این تنهایی سزامه ...

به اون یکی اجازه ی تلفن ندارم ... اون یکی حوصله نداره ...

اون یکی میگه یه چند وقت بیخیالم شو  لطفا ...

از اون طرف مامانم چپ میره راست میاد بهونه میگیره غر میزنه ...

نمیتونم بهش بگم که حالم خرابه تورو خدا تو یکی راحتم بزار ...

خدایا چرا توو این موقعیت همه چی باید اینجوری بشه ؟؟

من ۱۵ روز دیگه کنکور دارم ولی مطمعنم خراب میکنم ...

حالا که فکر میکنم میبینم توو ای ۱۸ سالو ۸ ماه هیچی نبودم هیچ کار مفیدی نکردم ...

هیچی ... من هیچی نبودم و نیستم ...

خدایا خسته ام ...دستمو ول نکن ...نزار موقع گناه چشممو به روت ببندم .

کمکم کن . التماس میکنم...

 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدايا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را

بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم

 بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست

 نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار

داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود

خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته

 هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو

کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو

رفت...

+نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد1389ساعت16:17توسط گناهکار | |

 

خدایا امروز که باهاش حرف زدم کلی حرفهای خوب شنیدم ...

چیزایی شنیدم که تورو نشونم داد ...

حرفهاش خیلی اثر داشت ... شاید خودش ندونه ..

شاید خودش ندونه که چقدر به تو نزدیکه ...

خدایا قدم اول رو برداشتم ..

من باز اومدم طرفت ...

من باز میخوام بیام توو بغلت ...

منو به خودم برگردون

من میخوام بنده ی خوبت باشم واسه همیشه ... تا ابد

کمکم کن

نزار گرفتار بشم

منو به خودم وا نذار

میخوام حست کنم

می خوام مثل اون... بهت نزدیک باشم ...

تنهام نذار

راهه سختیه

احتیاجت دارم

جواب این اشکامو بده

دوست دارم ... خیلی ...

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت11:27توسط گناهکار | |

امروز بعد از مدتها اومدم ...

 

با کوله باری از گناه ...

این من بودم که دم از عاشقیه خدا میزدم ؟؟

من دیگه خودمو نمیشناسم

من عوض شدم .. عوضی شدم ..

حالم از خودم بهم میخوره ... خدایاااااااااااا دیگه خجالت میکشم صدات کنم ...

خجالت میکشم ازت بخوام ببخشیم ...

دیگه روشو ندارم ... حتی روی نوشتنشم ندارم ...

از این فلاکت نجاتم بده ... از این گناه رهام کن...

من واقعا نمی خواستم...ولی شد

من نیومدم امام زاده صالح که برات اشک تمساح بریزم ...

که بعدش برم گند بالا بیارم ... تو خودت میدونی ...

خدایا بال هام رو میخوام . پسش بده . خواهششششششش

 

خدایا چرا من؟؟ چرا میونه ماها من؟؟ من که تازه داشتم معنی فارسی قرانت رو از اول با دقت میخوندم..

منکه داشتم خوب میشدم...این مدت از همیشه ام برات بنده ی بهتری بودم ...

پس چرا تا این حالو هوا بهم دست میده خوردم میکنی؟؟

میخوای بهم ثابت کنی که چیزی نیستم ؟ که طبل توو خالیم ؟ که اراده ندارم ؟

که بی جنبه ام ؟ که کم ظرفیتم؟ ضعیفم؟

خوب بهم فهموندی. اره من سستم . من نیم منم نیستم چه برسه به ادم ...

محکم زدی تو گوشم . توام ببخشیم خودم قسم میخورم که هیچوقت این کار زشتمو فراموش نمیکنم...

من باید عذاب بکشم.

کاش یکی صدامو میشنید..................

 

+نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت15:56توسط گناهکار | |

 

این روزا خیلی دل تنگتم خدا ... خیلی بد شدم ...میدونم اصلا اون بنده ای که می خوای نیستم ... فقط خودم میدونم و بس ... چرا اینجوری شدم؟؟ چرا تنبیه ام نمی کنی؟ چرا بهم یه تلنگری نمی زنی؟ خدایا ولم نکنی به حال خودما ... اونوقت دیگه بدتر از اینی که هستم میشم... خدایا این فکرا .. این کارایی که می کنم واسه چیه؟؟ این ، من نیستم .. من اینجوری نبودم ... اینجوری شدم ... ولی به اینطور بودن راضی نیستم ... کمک کن درست بشم ...

خداوندا ...نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را تکیه گاه خویشتن سازم........ .

ای کاش سرنوشت جز این مینوشت ...

+نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت15:1توسط گناهکار | |

خدایا ! همش داشتم به دیدنت فکر می کردم . به اینکه کاشکی دیدنی بودی . خیلی ذوق کردم وقتی فهمیدم حضرت موسی هم مثل من دلش می خواسته تو رو ببینه . سوره ی اعراف رو خوندم ، آیه ی 143 رو . چقدر من این آیه رو دوست دارم : (موسی به وعده گاه ما آمد . خدا با او سخن گفت . موسی گفت : خدایا ، خودت را به من نشان بده ) . اما خدایا ! بعد از این سوال حضرت موسی ، تو جواب خیلی سختی به اون دادی . گفتی : ( مرا هرگز نمی بینی . ) تو به موسی گفتی : ( به آن کوه بنگر ! اگر در جای خود استوار ماند ، تو هم مرا خواهی دید ) اما ادامه ی آیه برای من خیلی ترسناک بود : (چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ، کوه را خرد کرد و موسی بیهوش افتاد . چون به هوش آمد ، گفت : تو منزهی . به تو بازگشتم و من نخستینِ مومنانم . )

خدایا دیگه دلم نمی خواد سوالم رو تکرار کنم . می ترسم به چیزی تجلی کنی . فکر نمی کنم که من طاقت این چیزها رو داشته باشم . . .

.....................................................................................................................................

خدایا تو خوبی و حرف زدن با تو خوبه . چقدر با تو حرف زدن رو دوست دارم . اما این رسمش نیست ، اینکه فقط من حرف بزنم . نمی دونی چقدر دلم می خواست تو هم با من چیزی بگی ...

ببین من چقدر پرچونه ام . ببین چقدر درددل دارم . دلم لک زده برای اینکه یه روز ، یه کلمه ، فقط یه کلمه جوابم رو بدی . بعضی وقتها اصلا ناامید میشم و میگم : این دوستی چه فایده ای داره . این دوستی خیلی یه طرفه هست ، اما ...

خوش به حال حضرت موسی ، چون تو با اون حرف زدی . چقدر من این سوره ی قصص رو دوست دارم . چقدر داستان حضرت موسی رو دوست دارم . چقدر من اون درخت نورانی رو دوست دارم . درختی که گفت : منم خدای یکــــــــتا ، پــــــــــــــروردگار جهانیان . و اونوقت خدا معجزه های موسی رو به خود موسی نشون داد .

به موسی حسودیم میشه ، به موسی که هم صحبت تو شد ...

خـــــــــدایا ... کاشکی با من حرف می زدی ...

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت14:39توسط گناهکار | |

شنیدم با بنده هات تو مهربونی آخدا/شنیدم که مهربون با اینو اونی آخدا

 

شنیدم شراب عشقت خیلی خوب و با صفاست/ شنیدم به عاشقات می می خورونی آخدا

 

شنیدم دوست داری بنده هات باتوحرف بزنن/گرچه حرفا رو خودت از دل می خونی آخدا

 

شنیدم که خیلی عاشق همه بنده هاتی / دوست داری تا که کنند شیرین زبونی آخدا

 

شنیدم از روز اول تا حالا خدا تویی / تو خدای این زمون و هر زمونی آخدا

 

شنیدم جایی نداری ولی هر جا حاضری / همه جا هستی و بی جا و نشونی آخدا

 

شنیدم من،که دل هر عاشقی خونه ی توست / تو دل هر عاشقی تو جاودونی آخدا

 

شنیدم با بعضی ها یه جور دیگه حرف می زنی / مثل اینکه خیلی هستی خودمونی آخدا

 

شنیدم یواشکی پیغوم میدی پیشم بیاین / من به قربون صدات چه خوش زبونی آخدا

 

شنیدم خیلی ها رو از آتیشت نجات میدی / چی میشه ما رو از آتیش برهونی آخدا

 

شنیدم تو اینقدر مهربونی که من دیگه / باورم نمیشه ما رو بسوزونی آخدا

 

شنیدم گناه ها رو یه جا می بخشی، مهربونی / گناه های من زیاد تره، میدونی آخدا

 

شنیدم می بخشی ما رو، به رومون نمیاری / تو حیا می کنی از اشک جوونی آخدا

 

شنیدم یار تموم غریبای بی کسی / مهربون ترین خدای بی کسونی آخدا

 

شنیدم دست گدایی مثل ما رو می گیری / از در خونت گدا رو نمی رونی آخدا

 

شنیدم تاب و توون و حال بندگی میدی / به ما هم بده تو یه تاب و توونی آخدا

 

شنیدم ماه رمضون به بنده هات صفا میدی / تو خدای مهربون رمضونی آخدا

 

شنیدم مهمونی های سحرت عشقی میشه / سحرا تو هم زبون عاشقونی آخدا

 

شنیدم این روزا داری مهمون های خصوصی / توی مکه میزبون کاروون هایی آخدا

 

شنیدم که کربلا محفل مهمونی میشه / بدن مهمونی میشه خونی آخدا

 

شنیدم با لب تشنه سر هاشون جدا میشه / سهم یاس ها اثیری بی خانمونی آخدا

 

شنیدم آتیش می گیره دامن های بچه ها / می سوزه غنچه میون آشیونی آخدا

 

شنیدم سه سالشون توی خرابه جون میده / قد زینب میشه از غصه ، کمونی آخدا

 

شنیدم یه سر کوچیک روی نیزه ها میره / مادرش چیکار کنه با پریشونی آخدا

 

شنیدم موهای اکبر پر خاک و خون میشه / سقا جون میده لب آب روونی آخدا

 

شنیدم که از بهشت برای دیدن گل ها / می رسه پهلو شکسته ، باغبونی آخدا

 

شنیدم نو گل زهرا بی کفن تو قتلگاه / نداره پیراهنی یا سایه بونی آخدا

 

شنیدم قصه ی انگشتر رو ، اما نمی گم / که چیکار می کنه تیغ ساربونی آخدا…

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت23:9توسط گناهکار | |

خدایا ! من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شم ، همونی که وقتی دلش می گیره و بغضش می ترکه ، می آد سراغت … من همونی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کنه و چشم هاش را می بنده و می گه : من این حرفها سرم نمی شه . باید دعام رو مستجاب کنی …

همونی که گاهی لج می کنه و گاهی خودش رو برات لوس می کنه ، همونی که نمازهاش   یه در میون قضا می شه و کلی روزه ی نگرفته داره ، همونی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زنه و گاهی بدجنس می شه . البته گاهی هم خودخواه ، گاهی هم دروغگو … حالا یادت اومد من کی هستم ؟

امیدوارم بین این همه آدمی که داری ، بتونی من یکی رو تشخیص بدی . البته می دونم که مرا خیلی خوب می شناسی . تو اسم منو میدونی . میدونی کجا زندگی می کنم و به کدوم مدرسه می رم . تو حتی اسم تک تک معلم های منو هم میدونی . تو میدونی من چند تا لباس دارم و هر کدومشون چه رنگیه ، اما …

خدایا ! اما من هیچی از تو نمی دونم . هیچی که دروغه ، چرا ، یه کمی میدونم . اما یه کم خیلی کمه . من همیشه با تو حرف زدم ، بازم حرف میزنم . می خوام عوض بشم ، دوست دارم بزرگ بشم ، دوست دارم بهتر باشم .من یه عالمه سوال دارم ، سوالهایی که هیچکس جوابشو بلد نیست . دوست دارم تو جوابم رو بدی .

نمی دونم …شایدم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خوام تو به من سوالهای تازه یاد بدی . اما باید قول بدی کمکم کنی ! قول میدی ؟

خدایا ! این همه از دوستی ما می گذره و من همش به این موضوع فکر می کنم که مگه میشه آدم با خدا دوست شه ؟ آخه تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچیکم . اما من یاد حضرت ابراهیم افتادم . یادم افتاد که تو بهش گفته بودی خلیل . خلیل یعنی دوست و خلیل الله یعنی دوست خدا . پس حضرت ابراهیم دوستت بوده . اما اون پیامبر بود من که پیامبر نیستم . شاید تو ، فقط با پیامبر ها دوست میشی .

اما من گشتم و توی قرآن یه آیه پیدا کردم . یه آیه که ثابت می کرد تو با همه دوست میشی . با همه …میدونی کدوم آیه رو میگم ؟

سوره ی یونس آیه ی 62 اونجا که میگی : آگاه باشید که دوستان خدا ترسی ندارند و غمگین نمی شوند .

یعنی تو میتونی یه عالمه دوست داشته باشی . پس منم می تونم دوستت باشم . اینجوری خیلی خوبه .اصلا فوق العادست .

خدایا ممنون که اجازه دادی با تو دوست باشم …

+نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت13:32توسط گناهکار | |

خدایا ! اگر به یاد آورم که در گذشته چگونه از من مراقبت کرده ای ، توکل کردن به تو در زمان حال و سپردن آینده به دستان توانای تو بسیار آسان می شود… (واسوانی ).

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

من … خالی از عاطفه و خشم … خالی از خویشی و غربت …

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن …

عشق … آخرین همسفر من … مثل تو منو رها کرد …

حالا دستام مونده و تنهایی من …

ای دریغ از من … که بیخود مثل تو گمشدم …

 گمشدم تو ظلمت تن …

ای دریغ از تو … که مثل عکس عشق …

هنوزم داد می زنی تو آینه ی من …

آه … گریه مون هیچ … خنده مون هیچ …

باخته و برنده مون هیچ …

تنها آغوش تو مونده … غیر از اون هیچ …

ای … ای مثل من تک و تنها …

دستامو بگیر که عمر رفت …

همه چی تویی … زمین و آسمون هیچ …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

دل تاری است که وقتی بشکند ، بهتر می نوازد …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

خدایا خوب می دانم که مرا در میان رنج هدایت می کنی ، نه به گرداگرد آن،حتی اگر از دل تاریکی بگذرم و دستت را نیابم ، نمی ترسم ، زیرا تو با منی …(یوهان اسمیت)

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

کودک فقیری باپاهای برهنه برروی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد ،زنی در حال عبور او را دید ،و به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:عزیزم مواظب خودت باش.کودک پرسید:ببخشیدخانم،شما خدا هستید؟زن لبخند زد

و پاسخ داد:نه من فقط بنده ی خداهستم.کودک گفت:می دانستم بااو نسبت داری!

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

روزی روزگاری اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند ، در روز موعود ، همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه بود که با خودش چتر آورده بود … و این یعنی ایــــــــــــمــــــــــان …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

یادت باشه که خدا همیشه داره نگاهت می کنه که به تو بباله ، نه اینکه فرشته ها باز ازش بپرسند ، که چرا برات سجده کردند ؟؟…

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه ی تو به خداوند ، پس بی نظیر باش … چون بی نظیر خلق شدی …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

خداوندا ! تقدیرم را زیبا بنویس . کمک کن آنچه را تو زود می خواهی ، من دیر نخواهم… و آنچه را تو دیر می خواهی ، من زود نخواهم …

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

الهی !

اگر می آزمایی ، توان تحمل و صبر مرا زیاد کن …

اگر می آموزی ، ادراکم را وسعت ده …

اگر می بخشایی ، ظرفیتم را افزایش ده …

اگر می ستانی ، گوهر کمال را ارزانی دار …

و اگر می رهانی … خدایا …

حتی لحظه ای مرا به حال خود رها مکن

که نیاز نیازمندان را تنها تو پاسخگویی که بی نیاز از هر نیازی …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

من معبدی برای عبادت ساختم،موبدی آنرا تطهیر کردوگذشت زمان آنرادر هم شکست

من درون سینه ام معبدی ساختم ، خداوند آنرا تطهیر کردو هیچ نیرویی برتر از نیروی آن نیست … ( جبران خلیل جبران )

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com 

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ گفت جایی که میری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم ، تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری ، قلب می زارم که جا بدی ، اشک میدم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر میگردی پیش خودم …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

کعبه را گفتم تو از خاکی و من از خاک ، چرا باید به دورت من بگردم ؟ ندا آمد : تو با پا آمدی ، باید بگردی … برو با دل بیا تا من بگردم …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

روزی شیطان را در کنار خیابان دیدم که بساطش را پهن کرده بود و فریب می فروخت ، مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردن و هول می زدن و بیشتر می خواستند ،

توی بساطش همه چی بود ، غرور ، حرص ، دروغ ، خیانت و …

هر کسی چیزی می خرید و در مقابلش چیزی می داد ، بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ایمانشان و …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

وقتی از دنیا و آدمهاش خسته و ناامید شدی برو کوه و داد بکش : ( آیا بازم امیدی هست ؟ ) اونوقت جواب می شنوی ( هست ، هست ، هست )

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

کاش می شد تا خدا پرواز کرد / پای دل از بند دنیا باز کرد /

کاش می شد از تعلق شد رها / بال زد همچون کبوتر در هوا / …

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

آنگاه که همه چیز به شکلی بازگشت ناپذیر و وحشتناک می نماید ،

آنگاه که همه چیز ترسناک می نماید ،

آنگاه که همه چیز عالی ، با شکوه و اعجاب انگیز می نماید ، در درونت این کلمات را زمزمه کن : ( به مسايل تنها به میزانی که لازم است بها بده و نه بیشتر از آن )…

( لکرونیر )

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت10:28توسط گناهکار | |

وقتــــــــــــی چاره ای جز تماشا نداری ، لذت ببـــــــــر...

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا ، به شمار می رفت و در آمد سر شارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود  هزینه می کرد . این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیر مرد هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است . آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیر مرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیر مرد با شنیدن این خبر سکته می کند ، به همین دلیل از بیدار کردن پیر مرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان  آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند .

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت : پسر تو این جایی ؟ می بینی چقدر زیباست ؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی ؟ حیرت آور است ! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است ! وای ! خدای من ، خیلی زیباست ! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید . کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت . نظر تو چیه پسرم ؟

پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگی ات در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی ؟ چطور می توانی ؟ من ، تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای ؟ پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید . مأموران هم که تمام تلاششان را می کنند . در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ای است که دیگر تکرار نخواهد شد . در مورد آزمایشگاه و باز سازی و یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم.الان موقع این کار نیست ، به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت !

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان کرد . آری او گرامافون را درست یکسال پس از آن واقعه اختراع کرد ...  

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت18:35توسط گناهکار | |

یه روزی... یه جایی... یه جوری... یه کسی... یه چیزی... صبر داشته باش... صبر داشته باش..

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره .. فکر .. هوا .. عشق .. زمین مال من است..(سهراب)

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

.....................پر بگیریم.....................

بیا امشب از اینجا پر بگیریم

سراغ از عالمی دیگر بگیریم

بیا تا یاس و ترس و خستگی را

بسوزیم و جهان را از سر بگیریم

بیا این خانه را با عطر ایمان

بشوییم و غبار از بر بگیریم

بیا با عشق شمعی بر فروزیم

ز سر تا پا و پا تا سر بگیریم

بیا امشب وضو از نور سازیم

سری از سجده از خود پر بگیریم

به سیل اشک امشب جان بشوییم

چو باران بارشی از سر بگیریم...

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

........................لبریز از تو.............................

این روزها لبریز از توام

و پر از نامت

به حاجتی به درگاهت آمده بودم

اینک تو شدی حاجتم

دانه های تسبیحم هر لحظه تو را فریاد می کند

چه مشتاقم برای نجوا کردن با تو

این روزها ثانیه ای از یادم نمی روی

با تو همه چیز زیباست

زمین.. آسمان.. کوه ها

با تو تنها زیبایی می بینم

دیگر کلام به کار نمی آید

با این همه

مهرت را از من نگیر

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

.....................خود شناسی......................

دردمان از خویش و درمان نیز هم

شادمانی .. رنج و حرمان نیز هم

گاه شیطان و گهی نور خدا

نیمه پیدا و پنهان نیز هم

گه فرشته .. گاه چون دیو پلید

جمع اضدادیم و انسان نیز هم

مصر ما فرعون و یوسف پرور است

جهل و عصیان .. عشق و عرفان نیز هم

خود شناسی عهدی از روز الست

رفت از یاد و پیمان نیز هم

همتی باید کریما" به عشق

خاک را پالایی و جان نیز هم

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

....................................امـــــــــــــــــید...........................

تلاش دیوار بلندی دارد

و من از دیوارش بالا می روم

و کمی بالاتر

سرم از سقف جهان بیرون است

شاید تو ندانی

اما چشمان تو جایی است

که در آن وسعت دنیا جاریست

چشمانت را همان طور

امید آفرین

نگـــــــــــــــــــــهدار ...

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

یک راه حل خوب...

روزی یک استاد در سر کلاس لیوان پر از آبی را برداشت ، آن را بالا گرفت تا همه خوب حجم و اندازه آن را ببینند . سپس از شاگردان خود پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند : حدود 50 یا 60 گرم .

استاد گفت : خب اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور در دستم نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد لبخندی زد و دوباره پرسید : خب اگر یک ساعت به همین صورت نگه دارم چه می شود ؟

یکی از شاگردان جواب داد : دستتان درد می گیرد .

استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟

شاگرد دیگری گفت : دستتان بی حس می شود ، فشار زیادی به عضلاتتان می آید و مطمئناُ کارتان به بیمارستان خواهد کشید .

استاد و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : جواب های خیلی خوبی دادید ، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه .

استاد لبخندی زد و گفت : پس چه چیزی باعث این درد و فشار روی عضلات می شود ؟

شاگردان گیج شدند ، یکی از آنها گفت : برای اینکه دستتان به طور دائم درگیر آن بوده .

استاد پرسید راه حل چیست ؟

شاگردی پاسخ داد : اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری در دست بگیرید ، مشکل حل می شود .

استاد گفت : آفرین . مشکلات زندگی هم مثل همین لیوان است ، اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد ولی اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید اذیت می شوید و اگر بیشتر از آن نگه دارید ، فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید شد .

فــکر کردن به مشکلات زندگی و پیدا کردن راه حل برای آنها مهم است اما مهم تر از آن ، این است که در پایان هر روز و پیش از خواب آن را زمین گذاشته و راحت بخوابید . به این ترتیب تحت فشار های شدید روحی قرار نمی گیرید و کمتر آزار می بینید.

همچنین هر روز صبح سر حال و با فکری باز تر بیدار شده و قادر خواهید بود از عهده مسائل و مشکلات زندگی بهتر بر آیید .

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

گـــــــــاهی فقط گــــــــــاهــــــی ...

خسته از نا مهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم.

می نویسم... شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکر های مردم آزار ! شاید بازی با کلمات ، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه بر گشت به کلبه غصه را پیدا نکنم !

گــاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم ، گم بشم که فراموش بکنم .

گــاهی فراموشی خوبه ! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو !

گــاهی سکوت خوبه ! تا ساکت باشم تا ببینم !

گــاهی بی خبری خوبه ! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران !

گــاهی دور شدن خوبه ! تا دور بشم از بدی بدی ها !

اما این گــاهی فقط گاهی خوبه . . .

گـــاهی به یاد آورن خوبه ... تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو !

گـــاهی پیدا کردن خوبه ... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام !

گـــاهی حرف زدن خوبه ... تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده !

گـــاهی فهمیدن خوبه ... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو !

هنوزم روی نیمکت نشسته ام ، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند ، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند .

ساکت شدم تا درد و دل های دلم را بشنوم ، دوباره حرف زدم تا دلداریش بدهم .

فراموش کردم بدی ها ، نا مهربونی ها رو ، دوباره به یاد آوردم خوبی ها ، زیبایی ها رو .

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ، ندیدن و گم کردن نیست .

چیزی برای همیشه به یاد آوردن ، دیدن و پیدا کردن هست .

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

......................................دوباره باید شد.......................

از اتـــــــاق فــــرمان تــــــا اتـــــــاق عمـــــــل

 اگر ( میکاشتی ) ... نمی گفتی ( ای کاشکی ) !

برای رسیدن به ( جای خوش ) ... نباید ( جا خوش ) کرد !

اهل ( تصمیم ) باش ... شرایط آماده ( تسلیم ) است.

با ( سرعت و دقت ) ... می توان ( مدال سبقت ) گرفت.

حرکت کن ( شاید ببازی ) ... حرکت نکنی ( حتما می بازی ) !

کسی که ( دست به سیاه و سفید ) نمی زند ... ( شطرنج باز ) خوبی نیست !

از دیگران ( یاد کن ) ... تا ( یاد بگیری ).

( عقده ) خود کم انگاری ... ( غده ) بد خیمی است !

باید خود را ( زیر سؤال ) برد ... تا موفقیت ( جواب ) دهد.

 ( تنها شباهت ) انسانها این است که ... هر کس ( شناسنامه خود را ) دارد !

(شکست ) خوردی ... ( شکسته ) نباشی !

( از جا کن ) ... تا ( از جا کنده نشوی ) .

با ( تعلل ) تصمیم بگیر ... تا بت ( تعجیل ) تسلیم نشوی.

( هدف ) را از ( هوس ) ... تمیز دهیم.

شاید ( نبردیم ) ... ولی هنوز ( نمردیم ) !

اگر دیگران را ( همراه ) ساختی ... مسیر را ( هموار ) ساختی .

برای ( پیشرفت ) ... باید مدام ( پیش رفت ).

 

+نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت16:14توسط گناهکار | |

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم...

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر . ننمایی وطنم...

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم...

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم...

        (سعدی)

 

 

 

 

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن

این که گوید از لب من راز کیست

بنگرید این صاحب آواز کیست؟

در من اینسان خود نمایی می کند

ادعای آشنایی می کند

متصل تر با همه دوری به من

از نگه با چشم و از لب با سخن...

+نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت12:59توسط گناهکار | |

 

 

خیلی سخته آدم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله ...

خیلی سخته آدم ندونه کدوم طرفیه؟...

خیلی سخته آدم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده ...

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درد و دل می کنی داره به حرفات گوش میده یا ...

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه ...

 

 

 

چقدر سخته کسی رو که دوسش داری نتونی بهش بگی که دوسش داری...

و چقدر بده که کسی که تو رو دوست داشته باشه ... و اینو نتونه بهت بگه...

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم

همیشگی رو به قلبت هدیه داد ... زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

بشی ... حس کنی که هنوزم دوسش داری ...

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که ۱ بار زیر آوار

غرورش همه ی وجودت له شده...

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ... اما وقتی دیدیش

هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی ...

چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوسش داری ...

چقدر سخته گل آرزوهاتو ...تو باغ دیگری ببینی و هزار بار خودتو بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی : گل من ... باغچه ی نو مبارک ............ .

 

 

 

برگی از زندگی ...

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت ... و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان...بی هدف...فقط می روم...

فقط می دوم... یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را می خواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند... میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی...

صدای قدم هایت را می شنوم اما تو نیستی ... فقط صدایی مبهم ... قول داده بودی برایم

سیب بیاوری...سیب سرخ خورشید...سیب سرخ امید ...یادت هست؟؟؟ ....

و رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم

و منتظر... برگی از زندگی ام را ورق می زنم ...

امروز به پایان دفترم نزدیکم ................. .

 

 

 

يادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ، یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ، یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن، یادم باشد : سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، یادم باشد : برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته ! یادم باشد : هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... یادم باشد : می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد : معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم یادم باشد : گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ، یادم باشد : هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسم ونترسانم یادم باشد : كه زنده ام ...

 

 

 

 

ز کویت رفتم و الماس طاقت بر شکستم

برو با یار خود بنشین که من بار سفر بستم

که بعد رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد

فلانی یار خوبی بود و من قدرش ندانستم...

 

 

 

فکر می کردم که برام یه رفیق و همدمی

تو کویر آرزو ... باران رحمتی

به گمونم آخر عاشقای عالمی

بذار راحتت کنم... فکر می کردم آدمی ...

 

 

...

خوب یادم می آید از بهشت که آمدم

تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم

بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم

اما زمین تیره بود

کدر بود، سفت بود و سخت

دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش

آغشته شد

و من هر روز تیره تر شدم

و ذره ذره سخت تر

من سنگ شدم، دیگر نور از من نمی گذرد

دیگر آب از من عبور نمی کند

روح در من روان نیست و جان جریان ندارد

حالا تنها یادگاری ام از بهشت

چند قطره اشک است

که گوشه دلم پنهانش کردم

می ترسم آن هم تمام شود

و بعد از آن، از چشمانم سنگ ریزه ببارد

این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود

و روح سنگ و صخره

این رسم دنیاست که دلهای نازک بشکند

کاشکی دوباره مشتی، تنها مشتی

از لطافت بهشت به ما می بخشیدند

تا می چکیدیم

می وزیدیم و ناپدید می شدیم...

 

 

 

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت12:30توسط گناهکار | |